CloseMaximizeMinimize تبلیغات سیستم
ازهردری سخنی
جستجو | جستجو در مطالب ازهردری سخنی

براي جستجو کافيست کل يا قسمتي از عبارت مورد نظر خود را وارد نماييد و بروي دکمه جستجو کليک کنيد

FloatingBlog Change Font
 
     
گزيده اي از : ازهردری سخنی
فاطمه (ع) | از زبان دیگران

هنگام رحلت پيغمبر فاطمه (ع)هنوز 30سالش نبود پدرش او را (ام ابيها )مي خواند از محبتي كه به او داشت .فاطمه (ع) هم پدر رابه حد پرستش دوست مي داشت و در همه كاري خشنودي او را مي جست . زني بود صبور و پركار. در نگهداشت خانه و پرورش فرزند حوصله اي تمام داشت.فقر و بي برگي راكه  در سالهاي نخستين در خانه شوهر داشت با صبر و شكيبايي هموار مي كرد.با گرفتاريهايي كه در خانه داشت از پارسايي بيشتر اوقاتش در نماز و روزه مي گذشت .همچنين در زيارت قبور و در دستگيري محتاجان.لاغرو نازك  اندام بود.راه رفتنش به پيغمبر مي مانست و سخن گفتنش نيز.لكن بر خلاف پندار عيبجويان نه بيمار گونه بود و نه دائم در حال گريه .اگر روايتهايي هست كه از ناتواني و نالاني او حاكي است در واقع حال او را در هنگام رنجوري پايان عمر نشان مي دهد.دو بار سفر كردنش به مكه چند بار فرزند زادنش بعلاوه سختيهايي كه در كارهاي خانه تحمل مي كرد نشان مي دهد كه بنيه اي سالم داشت. در كودكي به پدرش علاقه اي شديد مي ورزيد. در مكه از مرگ مادرش رنج بسيار بردو از جفايي كه مشركان در حق پدرش مي كردندچندين بار در تاب شد.در مدينه بعد از واقعه احد به پرستاري و همراهي  پدر مي پرداخت . به سر قبر شهيدان مسلمان مي رفت و براي آنان دعا مي كرد. در رنجوري پدر رنج بسيار برد و مكرر از بيتابي گريست.يك بار گويند پيغمبر در اين حال در گوش او چيزي گفت و فاطمه به تلخي گريه كرد .بعد چيزي ديگر گفت و وي لبخند زد. گفته اند اول بار پيغمبر  وي را از مرگ خويش خبر داد و او از نوميدي گريست بعد وي را مژده اي داده بود به ديدار،و او از شادي تبسم كرده بود.اما وفات پدر براي فاطمه (ع)خيلي بيش از آنچه انتظار ميرفت دردناك شد.خاصه كه خليفه گزيده قوم ابوبكر و مشاور او عمربن خطاب در حق وي چنان كه چشم داشت دلجويي نكردند.بلكه از همان روزهاي نخست براي انكه علي (ع)و هم آندسته از انصاررا  كه از بيعت با خليفه امتناع داشتند به بيعت وادارند خانه فاطمه(ع) را تهديد كردند. حتي گويند عمر بر در سراي او هيزم گرد آورد تا برافروزد و خانه را آتش زند.. در باب فدك نيز دعوي اورا به چيزي نگرفتند و او را ازرده خاطر كردند......صد روز و بقولي 6ماه بعد  از پدر وفات يافت . شب هنگام او را بخاك سپردنداز آن كه نمي خواست ابوبكر بر جنازه اش نماز گذارد.

برگرفته از كتاب بامداد اسلام تاليف دكتر عبدالحسين زرين كوب  



مطالب مرتبط :
یا فاطمه زهرا

برچسبها : فاطمه
نوشته شده توسط نظام الدین در سه شنبه 13 مهر 1389 ساعت 22:08
مهربانی | عمومي

سری هم به اینجا بزنید



برچسبها : مهربانی
نوشته شده توسط نظام الدین در آدینه 22 مرداد 1389 ساعت 07:17
گاهي | شعر

گاهي گمان نمي كني ولي مي شود

گاهي نمي شود ،نمي شود كه نمي شود

گاهي هزار دور دعا بي اجابت است

گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود

گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست

گاهي تمام شهر گداي تو مي شود.....!

نميدانم شعر از كيست اما به دلم خوش آمد گفتم كه شايد شما را نيز خوش آيد...



مطالب مرتبط :
دعا
دعا

برچسبها : گدای - دعا
نوشته شده توسط نظام الدین در چهارشنبه 13 مرداد 1389 ساعت 18:55
سلام عزیزان همراه | من و خودم

روبوت



برچسبها : سلام - عزیزان - همراه
نوشته شده توسط نظام الدین در شنبه 09 مرداد 1389 ساعت 22:52
سلام بچه های گلم | من و خودم

یادتونه پارسال گفتم هورا من ۵۳ساله شدم!میخوام بگم هورا  امروز اول مرداده اگه گفتین من چند ساله شدم! !از خدا ممنونم که یکسال دیگه به من فرصت داد که کنا ر شما بمونم فرصت داد که توی خونه هام قدم بزنم ُتوی ماشینام لم بدم و این ور و اونور برم و توی باغام زیر درختا کنار اب رونشون بشینم و توی حوضای بزرگشون دستامو بشورم. .حتما فکر میکنید من خیلی ثروتمندم -نه بابا اینجوریام نیست یعنی هم هست و هم نیست .میشه فکر کرد که خونه کوچولویی که توش زندگی میکنی فقط اتاق خواب تو باشه بعد که میای بیرون و سوارخط  میشی فکر کنی این خط مال توست فقط مجبوری یک ورودی کوچک پرداخت کنی -میتونی فکر همه خطای دنیا مال توست ولی تو اجازه دادی که بقیه هم سوار شوند!مگه نه ؟می تونی فکر کنی همه پارکها باغای توست بری توش قدم بزنی و زیر سایه درختاش لم بدی و از حوضش دست و روتو بشوری !فقط فرقش اینه که فکر کنی اجازه دادی بقیه مردم هم از باغ تو استفاده کنند و لذت ببرند!میتونی فکر کنی که همه بچه کوچولوای دنیا نوه های تواند که اومدن تو پارک کودکا بازی کنند و همه پدرو مادراشون بچه های تواند که نوه هاي تو رو اوردن بازی کنن!و هزار فکر دیگه .من از خدا خیلی ممنونم که میذاره اینجوری فکر کنم و فرصت داد یک سال دیگه پیش بچه ها و نوه هام بمونم -براتون روزای خوبی آرزو میکنم و امیدوارم که شما م فکرای خوب خوب بکنین .تولدم رو به خودم وشما تبریک میگم .قراره امروز برم توی یکی از گل فروشی هایی که مال خودمه و یک دسته گل سفارش بدم فقط پولشو حساب میکنم چون میخوام حساب و  کتابام روشن باشه



مطالب مرتبط :
بچه ها

برچسبها : تولدم - بچه ها
نوشته شده توسط نظام الدین در آدینه 01 مرداد 1389 ساعت 16:47
سلام بچه های گلم | عمومي

یادتونه پارسال گفتم هورا من ۵۳ساله شدم!میخوام بگم هورا من فردا ۵۴ساله می شم!از خدا ممنونم که یکسال دیگه به من فرصت داد که کنا ر شما بمونم .

فرصت داد که توی خونه هام قدم بزنم ُتوی ماشینام لم بدم و این ور و اونور برم و توی باغام زیر درختا کنار اب رونشون بشینم و توی حوضای بزرگشون دستامو بشورم. .حتما فکر میکنید من خیلی ثروتمندم -نه بابا اینجوریام نیست یعنی هم هست و هم نیست .میشه فکر کرد که خونه کوچولویی که توش زندگی میکنی فقط اتاق خواب تو باشه بعد که میای بیرون و سوارخط  میشی فکر کنی این خط مال توست فقط مجبوری یک ورودی کوچک پرداخت کنی -میتونی فکر همه خطای دنیا مال توست ولی تو اجازه دادی که بقیه هم سوار شوند!مگه نه ؟می تونی فکر کنی همه پارکها باغای توست بری توش قدم بزنی و زیر سایه درختاش لم بدی و از حوضش دست و روتو بشوری !فقط فرقش اینه که فکر کنی اجازه دادی بقیه مردم هم از باغ تو استفاده کنند و لذت ببرند!میتونی فکر کنی که همه بچه کوچولوای دنیا نوه های تواند که اومدن تو پارک کودکا بازی کنند و همه پدرو مادراشون بچه های تواند که نوه هاي تو رو اوردن بازی کنن!و هزار فکر دیگه .من از خدا خیلی ممنونم که میذاره اینجوری فکر کنم و فرصت داد یک سال دیگه پیش بچه ها و نوه هام بمونم -براتون روزای خوبی آرزو میکنم و امیدوارم که شما م فکرای خوب خوب بکنین .تولدم رو به خودم وشما تبریک میگم .قراره امروز برم توی یکی از گل فروشی هایی که مال خودمه و یک دسته گل سفارش بدم فقط پولشو حساب میکنم چون میخوام حساب و کتابام روشن باشه .



مطالب مرتبط :
بچه ها
ییلاق چشم های تو
از حرف های مادر ترزا

برچسبها : سلام - بچه - های - گلم
نوشته شده توسط نظام الدین در آدینه 01 مرداد 1389 ساعت 16:47
دعا | عمومي
يا خير حبيب و محبوب......

برچسبها : دعا
نوشته شده توسط نظام الدین در آدینه 01 مرداد 1389 ساعت 07:43
سلام | عمومي

سلام دوستان و خدا حافظ



برچسبها : سلام
نوشته شده توسط نظام الدین در یکشنبه 09 خرداد 1389 ساعت 14:37
يا فاطمه زهرا(ع) | مذهب

دلا بیا به سرای علی سری بزنیم

سری به غمکده درد پروری بزنیم

زکوچه های مدینه یکی یکی گذریم

به خانه ای که درش سوخته سری بزنیم

التماس دعا



مطالب مرتبط :
یا فاطمه زهرا

برچسبها : فاطمه زهرا - مدینه - علی
نوشته شده توسط نظام الدین در شنبه 25 اردیبهشت 1389 ساعت 17:38
مرغ سحر | شعر

مرغ سحر ناله سركن

داغ مرا تازه تر كن

زآه شرربار اين قفس را

برشكن و زير و زبر كن

بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ

نغمه آزادي نوع بشر سرا

در نفسي عرصه اين خاك توده را

پر شرر كن

ظلم ظالم  جور صياد

آشيانم داده بر باد

اي خدا اي فلك اي طبيعت

شام تاريك مارا سحر كن

نوبهار است گل ببار است

ابر چشمم ژاله بار است

اين قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فكن در قفس اي آه اتشين

دست طبيعت گل عمر مرا بچين

جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين

بيشتر كن بيشتر كن بيشتر كن

مرغ بيدل شرح هجران

1306(ملك الشعراي بهار)

به بهانه سالگرد استاد در دوم اريبهشت ماه



برچسبها : مرغ سحر - ملک الشعرا - ژاله - قفس
نوشته شده توسط نظام الدین در پنجشنبه 02 اردیبهشت 1389 ساعت 15:08
نامه | شعر

سلام

حال همه ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور،كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند.

با اين همه،عمري اگر باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و

نه اين دل ناماندگار بي درمان!

*******

تا يادم نرفته بنويسم

حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود

مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است

اما تو لااقل،حتي هر وهله،گاهي ،هر از گاهي

ببين انعكاس تبسم رويا

شبيه شمايل شقايق نيست!

راستي خبرت دهم

خواب ديده ام خانه يي خريده ام

بي پرده،بي پنجره،بي در،بي ديوار....هي بخند!

بي پرده بگويمت

چيزي نمانده است،من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نيك خواهم گرفت

دارد همين لحظه

يك فوج كبوتر سپيد

از فراز كوچه ما مي گذرد

باد بوي نامهاي كسان من مي دهد

يادت مي آيد رفته بودي

خبر از آرامش آسمان بياوري!؟

نه ري را جان

نامه ام بايد كوتاه باشد

بي حرفي از ابهام و آينه ،

از نو برايت مي نويسم

حال همه ما خوب است

اما تو باور مكن!....

(سيد علي صالحي)



برچسبها : نامه
نوشته شده توسط در آدینه 20 فروردین 1389 ساعت 19:18
شاد پشيمان | عمومي

يادم هست قديمها كتابي از علي اشرف درويشيان خوانده بودم كه نامش (شاد پشيمان )بود.حالا حكايت من است نزيك سال تحويل است و من گاهي يواشكي بدون اينكه بچه ها بدانند گريه ميكنم و گاهي بخاطر بچه ها مي خندم .حدود يكساعت ديگر سال 88جايش را به سال 89 مي دهد و باز دلتنگي بسراغم آمده است .دلتنگ اناني هستم كه روزي در همين حوالي بودندو در جايي نه چندان دور كنا رسفره هفت سين مي نشستند و اكنون نيستند و رفته اند تا عند ربهم يرزقون نصيبشان بشود.سودابه و اميد را مي گويم و آقا و بي بي را.شايد اكنون جاي گفتن اين حرفها نباشد اما چه خوب سروده است نعمت آزرم:

بر سفره هفت سين نشستن نيكوست

هم سنبل و سيب و دود كندر خوشبوست

افسوس كه هر سفره كنارش خالي است

از پاره دلي گمشده يا همدم و دوست.



برچسبها : شاد - پشیمان
نوشته شده توسط در شنبه 29 اسفند 1388 ساعت 20:32
عيدتون مبارك! | عمومي

بوي باران بوي سبزه بوي خاك

شاخه هاي شسته ،باران خورده،پاك!

آسمان آبي و ابر سپيد

برگ هاي سبز بيد!

عطر نرگس

رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست!

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش بحال روزگار!

خوش بحال چشمه ها و دشتها

خوش بحال دانه ها و سبزه ها

خوش بحال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك

كه مي خندد به ناز !

(فريدون مشيري )



برچسبها : عیدتون
نوشته شده توسط در سه شنبه 25 اسفند 1388 ساعت 03:25
به كوچك ستاره زندگيم صادق عزيز | عمومي

پسرم صادق براي خودش درد دلي كرده بود وبه من نشان داد زيبا نوشته بودمنهم اين نوشته كوتاه را در جوابش نوشتنم شما هم بخوانيد بد نيست:

به كوچك ستاره زندگيم صادق عزيز

نوشته ات را خواندم ،خيلي خوب نوشته بودي و نشان ميداد كه نسبت به وقايع اطرافت بي تفاوت نيستي.با نوشتنت نشان دادي كه خيلي فهيم و دانايي .پسر خوبي كه بداند پدرش بعد از بازنشستگي كار ميكند كه بتواند هرروز دست پر بخانه بيايد پسر با شعري است.پسر خوبي كه بداند مادرش از صبح تا شب كار ميكندو روزهاي تعطيلش هم درس ميخواند كه ارشدش را بگيردپسر با فرهنگي است.پسر خوبي كه يادش نرود برادرش براي اينكه او را خوشحال كند،در دقايق اخر سال ماهي سفره هفت سين را برايش مي اورد كه خوشحالش كند،پسر دوست داشتني است.چقدر صادقانه نوشته بودي كه گاهي سجاد را سيخ ميكني،همين سيخ كردن يعني اينكه او را دوست داري.گاهي آدمها براي اينكه بگويند ديگران را دوست دارند انها را اذيتهاي با مزه اي ميكنند.بزرگ كه شدي مي فهمي كه خدا هم بعضي وقتها براي اينكه ادمها را دوست دارد گاهي آنها را اذيت هاي با مزه اي ميكند.(اگر با من نبودش هيچ ميلي ،چرا ظرف مرا بشكست ليلي) در آخر نوشته ات حرف جالبي زده بودي،نوشته بودي من آدم هستم ،يعني به اين نتيجه رسيده بودي كه هستي .واين خيلي خوب است ماهم باور داريم كه تو هستي ،اصلا همين نوشته ات ثابت مي كند كه تو هستي.تو نه تنها آدم هستي كه انسان هستي!ميداني فرق آدم با انسان چيست؟فرقش اين است كه آدم زنده است ؛مي خورد ،مي اشامد،توليد مثل ميكندو.....و انسان علاوه بر كارهايي كه آدم ميكند فكر هم ميكند ،شعورهم  دارد.و تو انسان هستي ،يك انسان كوچك .نوشته ات خيلي روي من تاثير گذاشت ،باز هم برايمان بنويس ،خيلي خوب مي نويسي.موفق باشي پسر خوب بابا.

دستت را مي فشارم و مي بوسمت

نزديك بهار 89-مشهد



مطالب مرتبط :
برای پسرم سجاد
با پسرم صادق

برچسبها : پسرم - صادق - کوچک - ستاره - زندگیم - عزیز
نوشته شده توسط نظام الدین در آدینه 21 اسفند 1388 ساعت 07:41
باران | شعر

زيرباران بيا قدم بزنيم

حرف نشنيده اي بهم بزنيم

نو بگوييم و نو بينديشيم

عادت كهنه را بهم بزنيم

وزباران كمي بياموزيم

كه بباريم و حرف كم بزنيم

كم بباريم اگر،ولي همه جا

عالمي را به چهره نم بزنيم

چتر را باز كنيم و خيس شويم

لحظه اي پشت پا به غم بزنيم

سخن از عشق خود بخود زيباست

سخن عاشقانه اي بهم بزنيم

قلم زندگي به دست دل است

زندگي را بيا رقم بزنيم

سالكم قطر ه ها در انتظار تواند

زير باران بيا قدم بزنيم

(مجتبي كاشاني)

لطفا اینجا را هم بخوانید



برچسبها : باران - زندگی
نوشته شده توسط در چهارشنبه 12 اسفند 1388 ساعت 14:29
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: براي مشاهده هر پوشه يا مطلب کافيست بروي عنوان آن کليک نمائيد تا باز يا بسته شود
صفحات: [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [8]  [9]  [10]  [11]  [12]  [13]  [14]  [15]  [16]  [17]  [18]  [19]  [20]  
صفحه بعدي - صفحه شانسي - صفحه قبلي
ليست برچسبهاي وبلاگ
تشکر - آمد - خدا - گذشت - شعرها و نوشته ه - تنبل - انانی - میوه - مارک - خداوند - مادر - گردش سحرآمیز - خونین - انان - حدا - ضریح - کرمان - باطن - انتخاب - مسجدت - زندگیم - تسلیت - نیچه - شعرم - عزیزان - خواهرانم - آقا - سفره - مشرف - خوب - صبح - بوذرجمهرحکیم - کردستان - بی بی - دیوانه ای - غریب - شهیدان - هسرم - نوری - خواهر - زابل - پیش - بهانه - دریا - پیر مرد - حرم - آدمهایی - خاله - زیبای - خسته - مدینه - چشمهای غبارآلود - ابراهام - سومین - شدم - سکوت - شعری - خدارا - غریبی - علی - سلام1 - کودک - زبر - سلام2 - نماز - اسمان - قمر بنی هاشم - فرات - ناشنوایان - دوم - کمانش - زیر - ببخش - سلام - نخوانید - غزه - شهرزاد - سیبکوچک - زهرای - خداوندا - کربلا - آنانی - منتظر - بلیگ - خرمشهر - وامروز - محبت - پور - جمال - عصازه - حسین - باغ - ملک الشعرا - نیستند - خوبرویان - دارم - همسرم - ذهن زیبای او - مهاتما - بازم - محب - ترحمه - رنگ - قلم - بودندو - های - شوش - سنگهای - سلمان - عزیزم - السلام - در - مهراب - برکه - یکساله - پسرم - خیمه ها - امروز - کرموی - آخرین غزل - همراه - ذغال - باشیم - دختران - شکر - توین - هست - قندم - کوچولوی - بهار - عیدتون - اندکی - الوند - خداحافظی - بودند - مداد - میچلن - گاندی - اوینی - ایران - کهکشان گوتنبرگ - کامل - حیف - شاملو - حکمت - زمستان - بدار - قفس - ازدیگران2 - مرخصیم - قبیله رنج - ابراهیمی - دانسته ها - احمد - تقدیر - عزیز - مریدان - کوره های - سیاستمدار - قورباغه - مراحل - اکنون - جالینوس - حماسه - حیدر - آبی - دوست - مرغ سحر - تله - سفیان ثوری - مرثیه - سیبک - طولانی - حرف - فرزندش - شهر - خمیده - ییرزن - استاد - دکترمنوری - سجاد - قهرمان - مزرعه - شاعر - قزوه - عطار - سودابه - جمعه - خونین شهر - مجنون - سخنی - برادر - تولدم - گدای - دادن - قدیمی - کاشانی - میانسال - یاری - زهرا - حج - حافظ - گردش - معلم - جهان آرا - شیشه - زیارت - سبز - یکسالگی - بهتر - ییلاق - سیرجان - قصه های سیب - همسایه - ویلیام - خالی - فاطمه - فاطمه زهرا - شیعه - صدیقه - سلقی - امام - بیاد - کاپیتان - جان - ولی - حلاج - چشم - مرغ - عصاره حکمت - مهربان - مولانا - واصلان - پسرش - نظامی - باران - سالهای - رنج - سعدی - تحصیلی - پدر - حکایت - پیر - سعادت - پروفسور - قبله - جلال - شهریار - نبرد - رود