جستجو | جستجو در مطالب ازهردری سخنی

براي جستجو کافيست کل يا قسمتي از عبارت مورد نظر خود را وارد نماييد و بروي دکمه جستجو کليک کنيد

FloatingBlog Change Font
 
     
گزيده اي از : ازهردری سخنی
مولانا | عرفان

قطره اي از درياي كلام مولانا:

بسم الله نام خداوندي است كه او را جلال بي زوال است و جمال بر كمال.

جلال او آتش عالم سوز است و جمال او نور جهان افروز !

اين غارت دل مريدان و آن آسايش جان واصلان!

عارف به جلال او نگرد،بنالد!

محب به جمال او نگرد،بنازد!

بيچاره آنكه نه نام او شنود نه از جمال او خبردارد نه از جلال او اثر بيند.

و اين هم آخرين غزل مولانا:

روسربنه به بالين تنها مرا رهاكن

ترك من خراب شب گرد مبتلا كن

ماييم و موج سودا،شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا،خواهي برو جفا كن

از من گريز تا تو،هم در بلا نيفتي

بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

ماييم و آب ديده،در كنج غم خزيده

برآب ديده ما ،صد جاي آسيا كن

خيره كشي است مارا دارد دلي چو خارا

بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن

بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

درديست غير مردن كان را دوا نباشد

پس من چگونه گويم كان درد را دوا كن

در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم

با دست اشارتم كردكه عزم سوي ما كن.



مطالب مرتبط :
مولانا

برچسبها : مولانا - عارف - آخرین غزل - جمال - واصلان - جلال - محب - مریدان
نوشته شده توسط نظام الدین در 16 بهمن 1388 ساعت 06:25
م.لانا | عرفان

قطره اي از درياي كلام مولانا:

بسم الله نام خداوندي است كه او را جلال بي زوال است و جمال بر كمال.

جلال او آتش عالم سوز است و جمال او نور جهان افروز !

اين غارت دل مريدان و آن آسايش جان واصلان!

عارف به جلال او نگرد،بنالد!

محب به جمال او نگرد،بنازد!

بيچاره آنكه نه نام او شنود نه از جمال او خبردارد نه از جلال او اثر بيند.

و اين هم آخرين غزل مولانا:

روسربنه به بالين تنها مرا رهاكن

ترك من خراب شب گرد مبتلا كن

ماييم و موج سودا،شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا،خواهي برو جفا كن

از من گريز تا تو،هم در بلا نيفتي

بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

ماييم و آب ديده،در كنج غم خزيده

برآب ديده ما ،صد جاي آسيا كن

خيره كشي است مارا دارد دلي چو خارا

بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن

بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

درديست غير مردن كان را دوا نباشد

پس من چگونه گويم كان درد را دوا كن

در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم

با دست اشارتم كردكه عزم سوي ما كن.



برچسبها : لانا
نوشته شده توسط نظام الدین در 16 بهمن 1388 ساعت 05:57
کاپیتان | شعرها و نوشته های من

زنگ ورزش بود و هوا سرد و برفی ،و بهمین علت بچه ها توی کلاس برای برنامه های فوتبال زمستانی برنامه ریزی می کردند .معلم از این موقعیت استفاده کرد و  تیمهامشخص  شدند و بعد نوبت به انتخاب کاپیتان ها رسید .

یکی ،دو نفر کاندید شدندو رفتند پای تخته .صادق روی صندلیش کمی جابجا شد داشت فکر می کرد اگر سوزن توی پایش نرفته بود او هم می توانست کاندید شود و می دانست که بچه ها دوستش دارند.اطمینان داشت در صورت کاند ید شدن حتما رای می اورد ولی به گچ پایش که نگاه کرد دانست که حالا حالاها نمی تواند فوتبال بازی کند .توی حال و هوای خودش بود که دوستش دستش را بالا گرفت و از معلم پرسید آقا صادق هم می تونه کاندید بشه؟معلم جواب داد بله او می تواند از روی نیمکت ذخیره ها تیمش را کنترل کند .گاهی وقتها انها که توپ دستشان نیست بهتر فوتبال بازی میکنند! لبخندی حاکی از رضایت چهره صادق  را پوشاند. سرش را بالا گرفت ،نگاهش با نگاه معلم تلاقی کرد زیر چشمی بچه را نگاه کرد . دوستش گفت اسم صادق را هم به کاندیداها اضافه کنید .معلم اسمش را نوشت و صادق با عصا به کنا ر تخته رفت و کنار کاندیدا ها ایستاد.

بچه ها رای مخفی داده بودند کاندید اولی 16تا رای آورده بود دومی 19 تا و صادق 25 تا کل کلاسشان 26 نفر بود و صادق فکر میکرد که خوب شد بخودش رای نداد .....



برچسبها : کاپیتان
نوشته شده توسط نظام الدین در 8 بهمن 1388 ساعت 09:02
دوست | داستان کوتاه

 

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی‏دید. اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه – معجزه! – رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند. این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه‏ی دقیق سینه‏ی شاهین را شکافت. جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه‏ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده‏اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه‏ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند : یک دوست ، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید ، هنوز دوست شماست و بر بال دیگرش نوشتند : هر عمل از روی خشم ، محکوم به شکست است.



برچسبها : دوست
نوشته شده توسط نظام الدین در 30 دي 1388 ساعت 20:52
حلاج | شعر

خاكستر تو را

باد سحرگهان هرجا كه برد

مردي زخاك روييد....



برچسبها : حلاج
نوشته شده توسط در 25 دي 1388 ساعت 16:19
خواهر | من و خودم

22ديماه سال 84بود كه خواهر ما را تنها گذاشت وبچه هايش را تنها تر.4سال از ان زمان ميگذرد و من هنوز به مهربانيهايش فكر ميكنم كه تما مي نداشت .به خوبيهايش فكر ميكنم كه شمردني نبود به صميميتش فكر ميكنم كه صميميت باران داشت و به سخاوتش كه دريايي بود و به شفقتش كه بسان خورشيد بود و به همه مي تابيد..و در تنهايي به غربت خويش مي گريم .و ياد مهر بانيهايش را گرامي ميدارم .... يكي از خواهر زاده ها كه قلم رواني داردسوگنامه كوتاهي برايش نوشته بود كه عين متن را اينجا مي اورم : سلام مؤمن ...سلام امروز از صبح دلم هوایت ر اکرده نمی دانم شاید خوابت را دیده بودم باز شاید هم به خاطر این است که به سالگرد روز رفتنت نزدیک می شویم..... دلم هی بی قرار می شود خاله سودابه یادت هست ؟ وقتی تصمیم گرفتی برای همیشه ما را تنها بگذاری برف می بارید. سال ۸۴ با بارش اولین برف تو رفتی اولین برفی بود که از باریدنش خوشحال نشدیم و بچه ها برای تعطیلی مدارس جیغ و داد راه نینداختند تو را زیر بارش آرام برف به خاک سپردیم . هوا سرد بود و این تلخی و غم رفتنت را چندین برابر می کرد.تو که رفتی چیزی از مهربانی دنیا کم شد و زندگی ما بدون مهربانترین خاله ی دنیا غریب شد امروز از صبح بیقرار توام باز انگار خواب تو را دیده ام



برچسبها : خواهر - خاله - خاله سودابه
نوشته شده توسط نظام الدین در 21 دي 1388 ساعت 18:37
كرامت | شعر

من اين حروف نوشتم چنانكه غير نداند

تو هم زروي كرامت چنان بخوان كه تو داني

حافظ



برچسبها : کرامت
نوشته شده توسط نظام الدین در 16 دي 1388 ساعت 21:23
سعدي | عمومي

رونده رفت ندانم رسيد يا نرسيد

بر اين قياس كه آينده دير مي آيد

 



برچسبها : سعدی
نوشته شده توسط در 13 دي 1388 ساعت 19:36
دوست! | از هر دری سخنی

مرگ را دانم ولي تا كوي دوست

راهي ار نزديكتر داري بگو!



برچسبها : دوست
نوشته شده توسط نظام الدین در 8 دي 1388 ساعت 17:49
ياحسين | مذهب

عاشورا

 

لا يوم كيومك يا ابا عبدالله

هيچ روزي مثل روز تو (عاشورا)نيست يا حسين

اينجا دهه اول محرم روضه است قدم بر چشم !



برچسبها : یاحسین
نوشته شده توسط نظام الدین در 1 دي 1388 ساعت 16:15
حكايت سوزن پاي صادق | من و خودم

امين يا رب العالمين

حكايت از آنجا شروع شد كه يك سوزن كمين كرده بود توي فرش و منتظر بود كه يكي بيايدو پايش را روي ان بگذارد ،كه ان يكي صادق شد و رفت توي پاي صادق .دو سه هفته رنجمان داد و عاقبت او را به اطاق عمل برد .اما همه چيز الحمدالله خوب است و بخير گذشته است.

صادق آرام خوابيده است،قبل از هز چيز از خدا متشكرم و از همه كساني كه كمك كردند اين حادثه تمام شود از مادر صادق كه زياد كمك كرد و به همه كمك مي كند،از سجاد كه قوت قلبي بود براي برادرش ،از خود صادق كه پسر اقايي بود،صبور ،شريف و ساكت ....گاهي چپ،چپ،به پدر نگاه مي كردكه انهم اشكالي نداشت!و شرايطش را درك مي كردم.به او گفتم كه در اين چند روز او سلطان است و من خدمتكار.و جالب است كه او از سلطاني چيزي كم نگذاشت و من از خدمتگزاري!.

از خدا متشكرم بخاطر همه چيز .بخاطر سوزن پاي صادق كه تلنگري بود كه پايم را از گليمم بيشتر دراز نكنم و از در امدن سوزن و راحت شدنش و از اينكه در تمام مراحل حضورش را حس كردم و رحمان و رحيم بودنش را .

در پايان آرزو ميكنم پاي هيچكدامتان به بيمارستان باز نشود .انتظار پشت در اطاق عمل خيلي سخت است از آن سختي هايي كه هيچ وقت از خاطر ادم زدوده نمي شود.شب بعد از عمل شب سختي است بخصوص كه طرف سني هم نداشته باشد.

 از شما هم متشكرم كه به درد دلم گوش داديد پايدار و برقرار باشيد



برچسبها : حکایت
نوشته شده توسط نظام الدین در 27 آذر 1388 ساعت 07:20
چشم انتظاري.... | از زبان دیگران

چشم انتظاري..... روزهاي سرد زمستان در پيش است با ويژگيهاي خاص خودش .نميدانم چه مي شود كه زمستان مرا بياد خيلي جيزها مي اندازد.بياد كارتن خوابها كه شايد زمستان بعدي نباشند....بياد چكه كردن آب سقف خانه ها واينكه شايد زمستان بعدي را ساكنان ان خانه نبينند.....بياد سر فرو بردن گنجشكها زير بال و پرشان واينكه شايد كه در پايان زمستان نباشند كه بهار را صدا كنند..... بياد يك چيز ديگر هم مي افتم و آن خانه سالمندان است كه آمدن فرزندي آنرا گرم نميكند...مقاله اي را يادداشت كرده ام كه در اين خصوص نوشته شده است واز زبان مادري است كه براي فرزندش سخن مي گويد متاسفانه ننوشته ام كه از كيست وشما آنرا با نام نميدانم از كيست بخوانيد. اندكي دوست بدارولي طولاني... مرا نگاه كن ،همانطور كه در كودكي عاشقانه تو را مي نگريستم.به چشمهاي غبارآْلوده ام بنگر ،صداي لرزانم را بشنو ،به خميدگيم توجه كن ،به اصرار ورزيدنم براي آمدنت گوش بسپار.من همان زن زيبايي هستم كه در كودكي تو را از خاك آلودگي نجات دادم.پاهايت رابه دقت مي شستم و چشمانت را به دور شدن هرگز عادت ندادم.من دستهاي مهربان تو را مي خواهم،مرا بياد داري؟ نگاه هاي مضطرب مرا مي شناسي؟در هنگام دويدنت؟قلبم را كه تند تند ميطپيد بخاطر داري؟ديرگاهي است كه تنهايم ،و چشم بدر و منتظر.كودكم بديدارم بيا من هميشه در لحظه شماري بسر مي برم. نگرانيم اين است كه شايد فردا صبحگاهي دير باشدبراي ديدار ما...! مرا اندكي دوست بدارولي طولاني...! فرزندم،شايد از ياد برده اي مرا كجا گذاشته اي؟اينجا ارامشگاه سالمندان است....! نميدانم فردا چگونه روزي است،ولي اميدوارم فرصتي باشد تا تورا دوباره به سينه بفشارم .....



برچسبها : چشم - چشم انتظاری.... - زمستان - فرزندش - اندکی دوست بدار - چشمهای غبارآلود
نوشته شده توسط نظام الدین در 19 آذر 1388 ساعت 16:40
قسمت دوم افسانه گردش سحرآميز | از زبان دیگران

دهان به طرف كلبه اي كه روح نشانش داده بود،رفت و نيزه را پيدا كرد. علاوه برآن ،درون كلبه چند ماه زيبا ديدكه با درخششي خيره كننده ،نور افشاني مي كردند.در آن زمان هنوز ماه در آسمان نمي درخشيد. (دهان)با خود فكر كرديكي از ماه ها را برداشت،از ارواح آب ها تشكر كردو به چابكي يك مار ماهي به سوي سطح آب شنا كرد.هنگامي كه به سطح مرداب رسيد ،شب شده بودو همه جا تاريك،ناگهان (دهان)مشاهده كردكه هديه اش فوق العاده مي درخشد و از خود نور طلايي منعكس مي كندو راه را به دهان نشان مي دهد.دهان از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد،زيرا او حالا قشنگترين شي دنيا را در اختيار داشت.فرداي آن روز او نيزه را به بازو پس دادو با تمسخر به او يادآور شد: -اگر فكر مي كردي كه ديگر هرگز مرا نخواهي ديد،سخت در اشتباه بودي.مي بيني كه من زنده و سر حالم و امانتت را به تو برگرداندم.امشب هديه ام را به تو نشان خواهم داد تا با ديدنش عقل از سرت بپرد! آن شب هنگامي كه همه براي شب نشيني شبانه دور هم حلقه زده بودند.دهان با افتخار ماه خود را به همه نشان دادو سپس آن را روي پايه اي در وسط حلقه گذاشت .ماه نور طلايي اش را به همه جا پراكندو محيط را براي محفل شبانه روشن كرد.مردم وقتي اين منظره را ديدند،دست از گفت و گو كشيدندو به اين هديه ارزشمند خيره شدند.ناگهان (بازو)از وسط جمعيت بيرون آمد و خواست ماه را بردارد.ماه ترسيد و روي بام يك كلبه نشست.(دهان)فرياد زد: -هديه ام را به حال خود بگذار،و الا پشيمان مي شوي! اما (بازو)توجهي نكردو هم چنان به تعقيب ماه پرداخت.ماه هم پرواز كردو بالا و بالاتر رفت تا به آسمان رسيد.شعاع هاي نقره اش تاريكي زمين را مي شكافت و ساكنان زمين مي توانستندبا وجود شب جلوي خود را ببينند.همگي با تعجب فرياد زدند: -آه از امشب مي توانيم ماه را هر شب در آسمان ببينيم! بازو ناراحت از تعقيب ماه دست برداشت و از پشت بام پايين آمد.دهان و دوستان خشمگين از (بازو)خواستندماه را فورا بر گرداند.و الا حسابش را خواهند رسيد.بازو التماس كنان گفت: -من نمي توانم اين كار را انجام بدهم ،خواهش مي كنم اين كاررا از من نخواهيد! بازو سعي مي كردبا دادن وسايلي عوض ماه آن ها را راضي كند.ولي بيهوده بود.دهان و دوستانش بر خواسته خود پافشاري كردند.سرانجام پير مردان روستا بحث را خاتمه دادند: -بازو بخاطر اين كار محكوم است و براي مجازات بايد هميشه خدمتكار دهان باشد. امروز نيز بازو خدمتكار دهان است،چون هميشه به دهان غذا مي دهد!(بازو )محصول جمع آوري مي كند ،ميوه مي چيند،ماهي صيد ميكندو....خلاصه او همه اين كارها را به خاطر (دهان)انجام مي دهد.(پا)نيز هنوز براي خودش راه مي رودو بعضي وقتها هم به جاهايي ميرود كه انسانها نمي خواهند! پايان



برچسبها : قسمت - دوم - افسانه - گردش
نوشته شده توسط نظام الدین در 12 آذر 1388 ساعت 02:20
استاد مهراب ابراهيمي | از زبان دیگران

دوست گرانقدرم جناب آقاي ابراهيمي كه دستي در ترجمه متون فرانسه  دارند،كتاب افسانه هاي كهن 5قاره جهان را كه نويسنده اش كلر دمانژ است و خودشان ترجمه كرده اند را به من هديه دادند .همانطور كه قبلا هم در جايي ديگر  گفته بودم ،كتاب بخودي خود ارزش والايي داردو اگر به قلم نويسنده مزين شد ارزش آن صد چندان خواهد بود.

برخود لازم دانستم كه مراتب سپاس و قدر شناسي خود را از اين اقدام ارزشمندابراز نموده  و بعنوان اداي دين يك قصه انتخابي از كتاب را به شما عزيزان هديه كنم .خواندن اين كتاب خوب را به همه عزيزان توصيه ميكنم .لازم به تذكر است اين كتاب بيشتر براي نوجوانان نوشته شده است .بهمين جهت اول خودم خواندمش !

گردش سحر آميز

قصه اي از كتاب:

افسانه هاي كهن 5قاره جهان

نويسنده:كلردمانژ

مترجم:مهراب ابراهيمي

يكي بود ،يكي نبود.در زمانهاي بسيار قديم،(دهان)،(بازو)،و(پا)تصميم گرفتندبا هم به گردش بروند.تعجب نكنيد!آن ها خيلي راحت مي توانستنددر كنار هم راه بروند و از تماشاي طبيعت لذت ببرند،چون كاملا از هم جدا بودند!آن ها مدتي در جنگل گردش كردندتا اين كه به نزديكي باتلاق خطرناكي رسيدند.شايعات زيادي راجع به اين باتلاق وجود داشت مثلا اين كه روزي شخصي روستايي به نزديكي باتلاق آمده و بعد از آن ديگر هرگز ديده نشده !به همين دليل از آن زمان باتلاق پراز ماهي شده اما هيچ كس جرات صيد آنها را ندارد.در اين هنگام (دهان)چشمش به ماهي بزرگي افتادكه مرتب از آب بيرون مي پريدو بسيار خوشمزه به نظر مي رسيد.(دهان)احساس گرسنگي كرد،براي همين تصميم گرفت ماهي را صيد كند.اما فراموش كرده بود نيزه ماهيگيريش را با خود بياورد.براي همين از (بازو)خواهش كردنيزه اش را به او قرض بدهد .(بازو)هم قبول كرد.(دهان)بلافاصله نيزه را به طرف ماهي پرتاب كرد ولي به آن اصابت نكرد و در اعماق باتلاق نا پديد شد.(بازو)به شدت عصباني شد و فرياد زد:

-زود نيزه ام را به من برگردان!من فقط نيزه خودم را مي خواهم و چيزي عوض آن قبول نمي كنم.تو بايد به اعماق باتلاق بروي و نيزه ام را پيدا كني و زود پيش من بياوري!

(دهان)ملتمسانه گفت:

-خواهش ميكنم چنين كاري از من نخواه!مگر تو مرگ مرا مي خواهي؟!

اصرار( دهان)بي فايده بودو (بازو)در تصميم خود مصمم.دهان براي خداحافظي به روستاي محل زندگيش رفت.در آنجا تمام دوستان (دهان) سعي كردند (بازو )را از تصميمي كه گرفته بود ،منصرف كنند.به او قول نيزه اي خوش دست و يا هرنوع كادوي ديگري دادند،اما بي فايده بود(بازو)بيش از حد پافشاري مي كرد.او با خود خواهي فرياد مي زد :

-من فقط نيزه خودم رامي خواهم!!

(پا)كه ديگر حوصله ماندن در روستا و تحمل فريادهاي بازو را نداشت ،راهش را كشيد و از آن جا دور شد.سر انجام (بازو)كار خود را كرد و(دهان)را مجبور نمود به اعماق باتلاق برودو نيزه را هرچه سريعتر برايش  بياورد.دهان بيچاره هم اطاعت كرد و در باتلاق فرو رفت.اما هر چه بيشتر جستجو مي كرد چيزي پيدا نمي شدو بيشتر سردر گم مي شد.

تمام بستر مرداب را زيرو رو كرد تا اين كه ناگهان در جلوي چشمانش (دهكده ارواح آب ها )ظاهر شد.ارواح آبها قيافه هاي وحشتناكي داشتندو صداي ترسناكشان لرزه بر اندام هر كسي مي افكند.در همين لحظه يكي از آن ها در مقابل (دهان)ظاهر شد.با خشونت از او پرسيد:تو اين جا دنبال چه مي گردي:مگر نمي داني كسي كه به اين جا بيايد،جانش را از دست مي دهد؟!

دهان كه از ترس بر خود مي لرزيددر حالي كه دندانهايش بهم مي خورد،گفت:

-من دنبال يك نيزه هستم و تا آن را پيدا نكنم ،بر نمي گردم!وقتي روح آب ها (دهان)را آن طور وحشت زده ديد،دلش به حال او سوخت و با لحني دوستانه به او گفت :

-آن كلبه را  مي بيني؟داخل آن برو نيزه ات را آنجا پيدا خواهي كرد.و در ضمن از فرصتي كه برايت پيش آمده استفاده كن و هر هديه اي را كه دوست داري انتخاب كن و با خودت ببر!

ادامه دارد......



برچسبها : استاد - مهراب - ابراهیمی - ترحمه - گردش سحرآمیز
نوشته شده توسط نظام الدین در 6 آذر 1388 ساعت 13:32
از مداد بياموزيم | از زبان دیگران

عزيز ارجمندي كه ايشان را بانام منتظر مي شناسم مطلبي را با نام (از مداد بیاموزیم ) ارسال كرده اند وپیشنهاد کرده اند كه در اين وبلاگ به ثبت برسد .ضمن تشكر از اين دوست ارجمند نسبت به اين كار اقدام مي شود .باشد كه قدوم مبارك اين عزيز وبلاگمان را معطر كرده و رد پايشان در مواقع دلتنگي شادي شما و مارا افزون سازد .

از مداد بياموزيم !

پسرك از پدر بزرگش پرسيد : - پدر بزرگ درباره چه مي نويسي ؟ پدر بزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه مي نويسم ، مدادي است كه با آن مي نويسم . مي خواهم وقتي بزرگ شدي ، تو هم مثل اين مداد بشوي ! پسرك با تعجب به مداد نگاه كرد و چيز خاصي در آن نديد : - اما اين هم مثل بقيه مدادهايي است كه ديده ام ! پدر بزرگ گفت : بستگي داره چطور به آن نگاه كني ، در اين مداد پنج صفت هست كه اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت در دنيا به آرامش مي رسي : صفت اول : مي تواني كارهاي بزرگ كني ، اما هرگز نبايد فراموش كني كه دستي وجود داردكه هر حركت تو را هدايت ميكند. اسم اين دست خداست ، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حركت دهد. صفت دوم : بايد گاهي از آنچه مي نويسي ، دست بكشي و از مداد تراش استفاده كني . اين باعث مي شود مداد كمي رنج بكشد اما آخر كار ، نوكش تيزتر مي شود ( و اثري كه از خود به جاي مي گذارد ظريف تر و باريك تر ) پس بدان كه بايد رنج هايي را تحمل كني ، چرا كه اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي . صفت سوم : مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاك كردن يك اشتباه ، از پاك كن استفاده كنيم . بدان كه تصحيح يك كار خطا ، كاربدي نيست ، در واقع براي اينكه خودت را در مسير درست نگهداري ، مهم است . صفت چهارم : چوب يا شكل خارجي مداد مهم نيست ، زغالي اهميت دارد كه داخل چوب است . پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است . و سرانجام پنجمين صفت مداد : هميشه اثري از خود به جا مي گذارد . پس بدان هر كار در زندگي ات مي كني ، ردي از تو به جا مي گذارد و سعي كن نسبت به هر كار ی که انجام می دهی ، هشيار باشي و بداني که چه مي كني


نوشته شده توسط نظام الدین در 1 آذر 1388 ساعت 21:34
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: براي مشاهده هر پوشه يا مطلب کافيست بروي عنوان آن کليک نمائيد تا باز يا بسته شود
صفحات: [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [8]  [9]  [10]  [11]  [12]  [13]  [14]  [15]  [16]  [17]  [18]  
صفحه بعدي - صفحه شانسي - صفحه قبلي
ليست برچسبهاي وبلاگ
وامروز - معرفت - بهار - سومین - سجاد - یکسالگی - میچلن - پیش - مولانا - شوش - ترحمه - پرنده - شیشه - زبان شهدا - حماسه - الغربا - ازمایشی - افطار - سایبان - امروز - حافظ - جمعه - تسلیت - پسرم - پروفسور - مراحل - دارم - ناشنوایان - نیستند - عصازه - آبی - اندوه - تبریک - خداوند - سعدی - مهربانم - سبز - مارک - زابل - بازم - باز - سودابه - برکه - باطن - کوه - مرتضی - پزشکان متخصص - خسته - کویر - مرثیه - خداوندا - شادی - قلم - زیارت - زندگیم - خدا - بودندو - قبله - عطار - نبرد - مهربان - خوب - قشنگم - محب - سفره - بودم - باران - امام رضا - اوینی - حیف - سلام - قسمت - حج - شیعه - ولی - سلامتی - کمانش - وقتی - ظاهر - بهترین - های - چشمهای غبارآلود - مرخصیم - کنکور - نماز - دیوانه ای - قهرمان - حدا - عزیزم - بیمارستان - سنگهای - زبر - شکست - کوچک - ترزا - انانی - بدار - خونین - مردی - قمر بنی هاشم - دعا - کودک - سیب - دست - زیبای - جالینوس - سیلب - الوند - موش - همسایه - اندکی - بیاد - پیر مرد - اطهر - خاله سودابه - مهراب - ناز - قدیمی - تقدیر - سکوت - حکمت - مریدان - طولانی - نوحه - گردش - بلیگ - دختران - خیمه ها - سال - بودند - داشتنی - خداحافظی - دادن - سیاستمدار - ایران - السلام - گذشت - شهید - پور - باشیم - آدمهایی - انان - برادر - برادرم - واصلان - جمال - لینکلن - خواهر - قندم - سلقی - کرامت - ستاره - فرات - نامه - موهبت - صبوری - بخیر - ضریح - شیرین - توباد - شعرها و نوشته ه - شما - نوری - معلم - ببخش - خدایا - بندر عباس - خوبرویان - کرمان - مهاتما - مربیان - غریب - دنیا - کربلا - حسین - سلام2 - سالهای - هست - خواجه - شگفتی - است - عصاره حکمت - آمد - هسرم - ییلاق - مرد - شهیدان - چشم - سیبکوچک - کتاب - شمال - صادق - خواهرانم - صدیقه - حرف - نیچه - فاطمه - دانسته ها - زندگی - کاپیتان - قزوه - ترسو - مشرف - فرزندش - کهکشان گوتنبرگ - کاشانی - گاندی - شدم - خالی - کرموی - حلاج - یاری - کهکشان شفاهی - استاد - خونین شهر - ذهن زیبای او - مسجدت - سقراط - لطفا - میانسال - چشم انتظاری.... - فرصت مطالعاتی - دکترمنوری - میوه - محبت - کامل - نازنین - بخشی - جلال - جهان - رنگ - بهتر - دانیال - بی بی - مهدی محسنیان را - کوچولوی - سلمان - یاحسین - مهدی - غریبی - ابراهام - آخرین غزل - انسان - زیر - امامش - غزه - مداد - شهرزاد - دوم - آنانی